تبلیغات
نقطه سر خط - مطالب حکایت و داستان

دوم دبستان،دبستان فروزش،ناحیه 5 اصفهان،آموزش و پرورش، ابتدایی، آموزشی، تربیتی، علوم تجربی، ریاضی، کتاب درسی، محتوای هوشمند، مطالب علمی، نمونه سوال امتحانی،دانلود نمونه سوال، سلامت، بازی آموزشی، خط تحریری، دانلود کتاب، دانلود سوال، دانش آموز، معلم،

[RB:Blog_Keywords_Tags]

دوم دبستان،دبستان فروزش،ناحیه 5 اصفهان،آموزش و پرورش، ابتدایی، آموزشی، تربیتی، علوم تجربی، ریاضی، کتاب درسی، محتوای هوشمند، مطالب علمی، نمونه سوال امتحانی،دانلود نمونه سوال، سلامت، بازی آموزشی، خط تحریری، دانلود کتاب، دانلود سوال، دانش آموز، معلم،,نقطه سر خط - مطالب حکایت و داستان,نقطه سر خط

نقشه سایت

خانه
سئو کننده

اسلاید شو



ساعت


تاریخ روز

ذکر روزهای هفته


جستجو

پشتیبانی

نظرسنجی

مطالب وبسایت "نقطه سرخط" را چطور ارزیابی می کنید؟





آمار وبسایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان : 1
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • مترجم وبسایت

    خطاطی آنلاین

    دانستنی ها

    بنر حمایتی

    حمایت از کودکان سرطانی

    امکانات جانبی

    چاپ این صفحه

    بنر

    حدیث موضوعی

    پروانه و پیله كرم ابریشم

    یکی بود یکی نبود. پسری یک پیله کرم ابریشم پیدا و آن را با خود به خانه برد. یک روز پیله کمی باز شد. پسرک ساعت‌ها نشست و پیله را تماشا کرد. پروانه خیلی تلاش می‌کرد تا بدن خود را از شکاف ایجاد شده، خارج کند. به نظر می‌رسید که پروانه تمام سعی خود را می‌کند و خسته شده است. پسر تصمیم گرفت به پروانه کمک کند. او با قیچی پیله را باز کرد و پروانه از آن بیرون آمد. بدن پروانه متورم و بال‌هایش کوچک و چروکیده بودند. چند روز گذشت و پسر دلش می‌خواست پروانه پرواز کند، اما این اتفاق نیفتاد.

    متأسفانه پروانه تا آخر عمرش روی شکم خود می‌خزید و بدن متورمش را به این طرف و آن طرف می‌کشید. پسر با نیّت خیر این کار را انجام داده بود و نمی‌دانست چرا این چنین شد؟ پیله‌ی کرم ابریشم محکم بود و سعی و تلاش پروانه برای خروج از آن شکاف باریک، «قانون طبیعت» بود. برای آنکه آب اضافی از بدن پروانه خارج شود و موفق به رهایی از پیله گردد، باید این تلاش را می‌کرد و پیله پاره می‌کرد تا این آب از بدن پروانه خارج شود؛ آنگاه پروانه می‌توانست به راحتی پرواز کند. باید بدانیم گاهی تلاش کردن برای زندگی لازم و مفید است.

    اگر قرار بود بدون هیچ مانع و مشکلی زندگی را سپری کنیم، ناتوان بودیم و آن چنان که باید قوی و محکم نمی‌شدیم و البته نمی‌توانستیم پرواز هم بکنیم. پسر عجله کرد و قانون طبیعت را نادیده گرفت؛ این گونه او به زندگی پروانه صدمه زد. هر زحمت و تلاشی در خود حکمت و رازی را دارد که بسیاری از ما از آن آگاه نیستیم تنها خداوند دانا راز آن را می‌داند. بهتر است به جای عجله و شتاب‌زدگی، تلاش کنیم تا به بهترین نتیجه برسیم.

    داغ کن - کلوب دات کام

    قصّه کودکانه سوره نصر

    یکی بود یکی نبود ... پیامبر ما مسلمانان حضرت محمد(ص) بسیار مهربان بودند. ایشان همیشه بچه ها را دوست داشتند و با آن ها بازی می کردند. برای آن ها از دین و خدای مهربان می گفتند. بچه ها هم همیشه صحبت های ایشان را گوش می دادند.

    قصه کودکانه سوره نصر

    پیامبر فقط برای بچه ها از خدای مهربان صحبت نمی کردند بلکه برای همه از خدای مهربان می گفتند. اما آن زمان انسان های بد زیاد بودند و پیامبر را به خاطر خدا پرستی خیلی اذیت می کردند تا اینکه کم کم با صبر و ایمان پیامبر همه چیز فرق کرد و مردم دسته دسته به سمت خدا پرستی رو آوردند.

    داغ کن - کلوب دات کام

    اتّحاد کبوتران

    روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، تعدادی کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم بود که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد.

    کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند، چون کم‌کم تعدادشان کم می‌شد و غم و غصّه در جمع آنها نفوذ کرده بود. یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آن ها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند.

    هر کدام از کبوترها یک نظر می‌دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می‌کردند. در بین آنها یک کبوتر دانا بود که در آخر جلسه به دوستانش گفت: « من فقط یک مطلب را می‌خواهم یادآوری کنم‌ و آن هم این است که همه ما باید قبل از هر چیز و هر کاری اتحاد داشته باشیم، چون‌ هیچ‌کس به تنهایی نمی‌تواند کاربزرگی انجام دهد، مگر آن که در یک گروه هماهنگ باشد. »

    http://s2.picofile.com/file/7197851498/animated_gifs_birds_029.gif   http://s2.picofile.com/file/7197851498/animated_gifs_birds_029.gif

    داغ کن - کلوب دات کام

    صلح حیوانات

    مزرعه بزرگی در كنار جنگل قرار داشت. این مزرعه پر از مرغ و خروس بود. یک روز روباهی گرسنه تصمیم گرفت با حقّه ای به مزرعه برود و مرغ و خروسی شكار كند.

    رفت و رفت تا به پشت نرده های مزرعه رسید. مرغ ها با دیدن روباه فرار كردند و خروس هم روی شاخه درختی پرید. 

     

    روباه گفت: صدای قشنگ شما را شنیدم برای همین نزدیک تر آمدم تا بهتر بشنوم، حالا چرا بالای درخت رفتی؟

    خروس گفت: از تو می ترسم و بالای درخت احساس امنیت می كنم.

    روباه گفت: مگر نشنیده ای كه سلطان حیوانات دستور داده كه از امروز به بعد هیچ حیوانی نباید به حیوان دیگر آسیب برساند.

    خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد.

    روباه پرسید: به كجا نگاه می كنی؟

    خروس گفت: از دور حیوانی به این سو می دود و گوش های بزرگ و دم دراز دارد. نمی دانم سگ است یا گرگ! 

    روباه گفت: با این نشانی ها كه تو می دهی، سگ بزرگی به این جا می آید و من باید هر چه زودتر از این جا بروم.

    خروس گفت : مگر تو نگفتی كه سلطان حیوانات دستور داده كه حیوانات همدیگر را اذیّت نكنند ، پس چرا ناراحتی ؟

    روباه گفت : می ترسم كه این سگ دستور را نشنیده باشد!  و بعد پا به فرار گذاشت.

    و بدین ترتیب خروس از دست روباه خلاص شد . 


                                           كتابخانه كودك كتابخانه كودك منبع : سایت کودکان 

    داغ کن - کلوب دات کام

    قورباغه و گاو نر

    قورباغه کوچولو به قورباغه بزرگی که کنار برکه نشسته بود می گفت: وای پدر، من یک هیولای وحشتناک دیدم. او به بزرگی یک کوه بود و روی سرش هم شاخ داشت. دم درازی داشت و پاهایش هم سم داشت.

    قورباغه پیر گفت: بچه جان، اونی که تو دیدی فقط یک گاو نر بوده است. آن خیلی هم بزرگ نیست و ممکن است یک کمی از من بزرگتر باشد.


    داغ کن - کلوب دات کام

    خود سنجی



    پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
    پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
    زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
    پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که به او می دهید انجام خواهم داد.»
    زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
    پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در جمعه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجدداً زن پاسخش منفی بود.
    پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر این که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
    پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکرد خودم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.

    چه خوب است همیشه در هر کاری عملکرد خود را بسنجیم.....



    داغ کن - کلوب دات کام

    درخت بخشنده




    داغ کن - کلوب دات کام

    دانه ی خوش شانس

    سال ها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش بهشهر می برد.

     

    ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد.

    داغ کن - کلوب دات کام

    حکایت دوستی واقعی

    داستـان های کوتـاه جالب و خوانـدنی
    چنگیز خان مغول و شاهین پرنده
    یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
    آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
    بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

             
    داغ کن - کلوب دات کام

    لوكوموتیو

    داستان لوكوموتیو

    روزی طوفان سهمگینی وزید و صاعقه ای به كوه باعث شد
    صخره سنگ بزرگی از كوه سرازیر شود و به روی ریل راه آهن بیافتد.


    داغ کن - کلوب دات کام

    داستان یک معلم دوست داشتنی



    در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.

    http://zibasazeaisan.blogfa.com/

    داغ کن - کلوب دات کام

    لطفاً مثــــل قهـــوه باشید...!

    مادری سه قابلمه به یک اندازه را روی سه شعله‌ی یکسان قرار داد و در هر کدام به مقدار مساوی آب ریخت. در ظرف اول یک هویج، در ظرف دوم یک تخم‌مرغ و در ظرف سوم چند دانه قهوه ریخت و به مدت زمان یکسان محتوای آن سه ظرف را حرارت داد. بعد بچه‌های خود را صدا زد و گفت: از این آزمایش چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟ بچه‌ها در مقابل سؤال مادر جواب قانع‌کننده‌ و با معنایی نداشتند. مادر توضیح داد: در این عالم آدم‌ها در غبار زندگی، در جوش و خروش‌ها و چالش‌ها و سختی‌های زندگی یکسان نیستند.

    برخی از آدم‌ها مثل هویج هستند تا درون یک مشکل قرار نگرفته‌اند سفت و محکم‌اند ولی به‌محض اینکه در جوش و خروش زندگی قرار می‌گیرند، شل می‌شوند و خود را می‌بازند. فرزندان عزیزم لطفا در مسیر زندگی مثل هویج نباشید. برخی از آدم‌ها در زندگی عادی شل هستند و به‌ محض آنکه با مشکل یا مشکلاتی برخورد می‌کنند، سفت می‌شوند و  اصلا انعطاف ندارند (مثل تخم‌مرغ). بچه‌ها مثل تخم‌مرغ نباشید.
    اما برخی آدم‌ها در بلاها و سختی‌ها نه‌ تنها خود را نمی‌بازند، بلکه به محیط هم انرژی می‌دهند. آن‌ها از محیط اثر نمی‌گیرند بلکه محیط را عوض می‌کنند. آن‌ها مثل قهوه عمل می‌کنند. تمام محیط را تحت تأثیر خود قرار می‌دهند، تمام محیط را معطر می‌کنند. به زندگی آب و رنگ و طعم می‌دهند و این‌ها هستند که زنده می‌مانند و زندگی‌ساز هستند. فرزندانم لطفاً مثل قهوه باشید...

    داغ کن - کلوب دات کام

    آرزوی سنگتراش

    داستان,داستان آرزوی سنگتراش,داستانهای خواندنی

     روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

     

    داغ کن - کلوب دات کام

    مثل مداد باش!

       مثل مداد باش                   

     پسرک از پدر بزرگش پرسید:”پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟”

    پدر بزرگ گفت: درباره تو پسرم…اما مهم تر از آن،مدادی است که با آن می نویسم.می خواهم وقتی بزرگ شدی تو هم مثل این مداد باشی.

    پسرک با تعجب نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید،گفت: این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.

    پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی.در این مداد پنج صفت هست که اگر آنها را به دست بیاوری،برای تمام عمر در آرامش خواهی بود.

    داغ کن - کلوب دات کام

    صفحات سایت

    تعداد صفحات : 2
    1 2

    درباره وبسایت

      هدف «نقطه سرخط» اشتراک گذاری مطالب آموزشی و تربیتی به ویژه در مقطع ابتدایی است. امیدوارم مطالب این وبسایت مورد استفاده همکاران ارجمند، دانش آموزان عزیز و اولیای محترم قرار گیرد.

      هیچ وقت نگو به آخر خط رسیدی... به یاد بیاور معلمت را که آخرخط [همیشه] می گفت: "نقــطه سـر خــط"

      مدیر وبسایت : زهره زائری اصفهانی

    متولدین ماه

    اوقات شرعی